سيد محمد باقر برقعى

143

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به آسانى شوى « خوروش » خبردار * كه بهر اين جهان باشد جهاندار اهل صفا ما باده پرستيم و ز كس عار نداريم * ديوانه و مستيم و به كس كار نداريم ما ، مست مداميم ، ولى شكر خدا را * كاسودگى مردم هشيار نداريم ما آن شجر با ثمر باغ صفائيم * كامروز بجز بار وفا بار نداريم « كالاى محبت همه شد بار و بر ما » * كالاى دگر در خور بازار نداريم ما اهل صفائيم و وفائيم و محبت * با خلق جهان ، كينه و پيكار نداريم با خلق خدا ، جمله رفيقيم و برادر * كارى به ره و مذهب و پندار نداريم از مردم سالوس و رياكار ، بريديم * اى شمع برو ، با تو دگر كار نداريم شاديم كه « خوروش » به دل سوخته از هجر * جز حسرت ديدار رخ يار نداريم يادگار زندگى اى برادر از چه مىنالى ز كار زندگى * آه و زارى تا بكى از گيرودار زندگى زندگى با اين نكوئى درخور توبيخ نيست * نيك اگر بينى ، نبينى بد ، به كار زندگى اين فريبائى و زيبائى دنيا ديدنى است * چشم نتوان بست آسان از مدار زندگى نقش پاك آفرينش را به نيكى كن نظر * تا كه بينى نيك‌تر نقش و نگار زندگى جهد و كوشش را اگر سازى شعار خويشتن * مىشوى آسوده از رنج و فشار زندگى گر سمند سعى و كوشش را بگيرى زير ران * همچنان گردى به گيتى شهسوار زندگى باش چون شير ژيانى در مصاف روزگار * تا نگردى همچو روباهى شكار زندگى نيش با نوش است توام شادمانى با الم * زحمت و راحت بود با همه شعار زندگى دم غنيمت دان و با نيكى نظر كن بر جهان * تا جهان شادت كند از رهگذار زندگى نيك خوى و نيك‌انديش و نكو كردار باش * تا بماند از تو اين‌ها يادگار زندگى